انتخاب زبان



خاطرات و سرگذشت ماسیس آساطوری، نظامی جانباز 25% ارمنی در جنگ تحمیلی ایران وعراق – قسمت 1

جهت آشنایی بیشتر خوانندگان با هم میهنان رزمنده در جبهه های جنگ تحمیلی با این عزیزان و جوی که بر حال و روز رزمندگان قیورو شجاع این مرز و بوم حاکم بوده خاطرات یکی دیگر از دلاور مردان رزمندۀ جانباز جامعه ارمنی ایرانی را با اتکاء به نقل شفاهی و ثبت و ضبط آن ها نقل می کنیم. رزمندگانی که با تحمل صدمات جانی و روحی فراوان حافظ زندگی دیگر شهروندان هم میهن خود در آرامش و امنیت شدند.

ماسیس آساطوری یکی دیگر ازاین عزیزانی می باشد که در دوران دفاع مقدس از چندین ناحیه پا ، کمر ، سر و شکم مجروح شده و درنهایت دراثرموج انفجار صدمات جبران نا پذیری را متحمٌل شده که تا امروزهمراه او می باشد .

در این رابطه ، روز شنبه 14/07/1397 توانستیم در طی مصاحبه ای با این عزیزازجان گذشتۀ جانباز خاطرات ایشان را ثبت و ضبط کرده و با نقل از زبان خود آن در اختیار خوانندگان بگذاریم:

- جناب آقای ماسیس لطفأ خودتان را معرفی نمایید و سرگذشت خود را همان گونه که در جبهه های جنگ گذشت دردوران دفاع مقدس تعریف فرمایید .

- با سلام به روان پاک شهدای جنگ تحمیلی ، بخصوص شهدای جامعه ارمنیان ایرانی و با آرزوی سلامتی کلیه جانبازان و مجروهین دوران دفاغ مقدس ، همچنین سلام برآزادگان و ایثارگران و هموطنان گرامی . اینجانب ماسیس آساطوری جانباز 25% دوران دفاع مقدس متولد 06/01/1343 تهران و فرزند آساطور و ترنج ابراهیمی و کوچک ترین عضوخانواده می باشم .ما چهار برادر و یک خواهر هستیم که به ترتیب : نوریک ، هرایر ، ژیرایر، خواهرم اِویک و بنده ماسیس می باشیم .

تحصیلات ابتدایی را تا دوره راهنمایی در مدرسه آرارات واقع در نزدیکی محل سکونتمان یعنی محله ارمنی نشین مجیدیه جنوبی (خیابان 16 متری دوم یا خیابان آرمن) گذراندم . پدرم را در سن یک سالگی از دست دادم و به علٌت مشکلات مالی زندگی خانوادگی دشوار مجبور شدم که خیلی زود تحصیل را رها کرده و به کار مشغول شوم .

در ابتدا نزد برادرم به کار تآسیسات و لوله کشی مشغول شدم ولی پس از مدٌتی با پیشنهاد برادرم به شغل غالب سازی ، سپس نزد یکی از آشنایان به کار چاپ سیلک و نهایتأ به صنعت دکوراسیون ، برنزواستیل کاری و تزیینات و ساخت حفاظ در ساختمانها مشغول شدم که ظاهرأ میشود آنرا شغل اصلی و دائمی من قلمداد کرد.

در تاریخ 18/01/1364 جهت انجام خدمت مقدس سربازی خودم را معرٌفی کرده و به مرکز آموزش (05) کرمان اعزام شدم و پس از گذراندن دورۀ آموزشی ، به تیپ پنجاه و پنج هوابرد شیرازگردان 158 منتقل شدم ، پس از گذراندن سه هفته آموزشهای لازم مستقیمأ به جبهه های جنوب و پشت خط در منطقه شوش ودانیال اعزام شدیم که مقر اصلی ما به حساب می آمد . پس از دو روز ازآنجا به منطقه سومار اعزام و پس از تقسیم به دلیل داشتن گواهی نامه رانندگی ، در قسمت بهداری به عنوان بهیار و راننده آمبولانس مشغول انجام وظیفه شدم . آمبولانسی را تحویل من دادند ، وظیفۀ من انتقال مجروحین از خطوط مقدم به پشت جبهه ها و درمانگاه بود . و چنانچه حال بعضی ازآنان وخیم بود آن ها را مستقیمأ به بیمارستان های صحرایی انتقال می دادم .

نزدیک به دو ماه در آنجا مشغول انجام وظیفه بودم . سپس مجددأ به مقر قبلی یعنی شوش و دانیال برگشتم . آنجا به قول نظامی ها «بونۀ» ما بود . در بونه ؛ سنگرهایی را داشتیم که با خط مقدم جبهه فاصلۀ زیادی داشت . در واقع می شود گفت که در آن جا ما تجدید قوا می کردیم، از نظر روحی و جسمی کمی استراحت می کردیم؛ اگر بشود نام آن را استراحت گذاشت و پس از مدتی مجددأ به خطوط مقدم اعزام می شدیم .

پس از گذشت دو ماه به منطقۀ حاج عمران و پیرانشهر کردستان اعزام شدیم . بیش از ده روزی نگذشته بود که درصبحگاه روز 18/06/1364 عملیات قادر شروع شد . از اوایل صبح یعنی ساعت 6 صبح گروه امداد ما آمادۀ انتقال و تخلیه مجروحین به خطوط پشت جبهه بود .

در مراحل اولیه جهت حمل و تخلیۀ مجروحین به پشت خطوط ، به درمانگاه و یا بیمارستان های صحرایی مشکل خاصٌی پیش نیامد و ما توانستیم به سلامت چندین مجروح را حمل و به خطوط پشت به درمانگاه و بیمارستان برسانیم . ولی هر چه می گذشت شدٌت جنگ افزایش می یافت . وشدٌت حملات و درگیری ها بیشتر می شد . در یکی ازاین حملات مشغول انتقال مجروحین بودیم که احساس کردم دشمن بعثی حملات خود را متوجۀ جاده هایی که ما در آن تردد داریم کرده و جاده کاملأ زیر آتش دشمن قرارگرفته . جاده شدیدأ مورد هدف حملات خمپاره و سلاح های سنگین دشمن قرارداشت . برای آن ها هیچ اهمیٌتی نداشت که از آن جا چه نوع وسیله نقلیه هایی عبورمی کنند وهر نوع وسائط نقلیه ای که عبور می کرد زیرآتش مستقیم آن ها قرار می گرفت، حتی آمبولانس هایی که مشغول حمل مجروحین جنگی بودند و ما هم از این امر مستثنی نبودیم .

در یکی از همین مواقع بود : هنگامی که چندین مجروح را با آمبولانسی که من رانندگی آنرا به عهده داشتم به پشت جبهه انتقال میدادم زیر آتش دشمن قرار گرفتیم . چندین بار آمبولانس ما زیر گلوله های توپ و خمپاره دشمن قرار گرفت . ولی خوشبختانه تمامی آنها به اطراف ما اصابت کرد و هیچ آسیبی به ما وارد نشد . ما توانستیم به سلامت از آنجا عبور کرده و به نزدیکترین درمانگاهی که در آن اطراف بود برسیم . ده دقیقه ای بود که مشغول تخلیۀ مجروحین بودیم که ناگهان صدای سوت مانندی در منطقه بلند شد که برای من نا آشنا بود . در همان لحظه بود که فریاد فرماندۀ ما بلند شد: موشک، موشک. همگی برروی زمین درازکش شدیم . ظاهرأ آتش مینی - کاتیوشای دشمن بعثی بود که به طرف ما شلیک می شد . تعداد هشت عدد از این موشک ها به اطراف و دور تا دور بهداری و ما برزمین نشست ، منطقه کاملأ از دود و آتش پرشده بود، بوی باروت و دود و گردوخاک همه جا را فرا گرفته بود . با این که همگی مانند تخته سنگ به زمین چسبیده و سرمان را میان دست هایمان پناه داده بودیم موج انفجارها به حدی شدید بود که ما را از جا می کند و به شدٌت بر زمین می کوبید. گوش هایمان قادر به شنیدن هیچ گونه صدایی نبود . از شدٌت دود و گردوخاک هیچ چیز قابل دیدن نبود. جهنم واقعی ما را درخود گرفته بود ، در آن لحظات بود که سایۀ مرگ همانند یک جغد پیر چندین بار بدور سرم پر کشید . باورم نمی شد که از این جهنم به این سادگی نجات پیدا کنم . برای چندین دقیقه هیچ صدایی را نمی توانستم بشنوم فقط صدای صوتی بود که بشدٌت گوشهایم را آزار میداد . در میان دود و گردوخاک سایه هایی دیده می شد که به این وآن طرف میدویدند و گاهی هم برروی زمین پرت میشدند .

پس از گذشت حدود پانزده دقیقه، صدای فرماندۀ ما را شنیدم که با صدای بلند فریاد میزد: - همگی حالشان خوب است؟ همگی سالم هستین ؟. در آن لحظه بود که متوجٌه شدم او نیز مجروح شده و تمامی سر و صورتش را خون فرا گرفت . او رو به من کرد وگفت: ماسیس راننده کم داریم و مجروح زیاد. تو هم که حالت زیاد تعریف ندارد و خوب نیستی . توهم باید همراه بقیۀ مجروحین جهت مداوا به پشت خط و بیمارستان منتقل شوی . تا آن لحظه متوجٌه نشده بودم کهاز ناحیۀ دست چپ زیرارنج به سختی مجروح وهم چنین در اثرشدٌت موج انفجار، دست، پا، چشم وگونۀ چپم منقبض و چشمانم نیز چپ شده بود. سردرد شدیدی داشتم چشمانم به خوبی قادر به دیدن نبود. در جواب فرمانده گفتم : من که چیزی نشده ام، می توانم رانندگی کنم، پس چرا باید به بیمارستان منتقل شوم؟. چاره ای نداشتم به هر زحمتی که می شد پشت فرمان آمبولانس نشستم و مجروحینی را که داخل آن بودند به یکی از بیمارستان های صحرایی رساندم. مسئولین و بهیارهایی که در آنجا خدمت می کردند با رسیدن ما سریعأ مشغول تخلیه مجروحین شدند و در آخر نیز دو نفر بهیار به طرف من که هنوز پشت فرمان آمبولانس بودم آمدند و زیر بغل مرا گرفته و کمک کردند تا از آمبولانس پیاده شوم و به داخل بیمارستان بروم . با تعجٌب از آنان پرسیدم : مرا چرا می برید؟ که گفتند: شما متوجٌه نیستید، خود شما هم مجروح هستید . موج انفجار شما را هم گرفته .و بعد مرا برروی برانکار گذاشته به داخل بیمارستان منتقل کردند . در آنجا پس از تزریق یکی دو آمپول و کمی استراحت احساس خیلی خوبی به من دست داد، حس کردم که دست و پا و اعصاب گردنم کمی آزاد شدند ، کاملأ احساس آرامش می کردم .

در همان لحظات بود که مسئول بیمارستان آمد واعلام کرد: به دلیل ازدیاد تعداد مجروهین و محدود بودن امکانات بیمارستان آن مجروحینی که سر پا هستند و حال زیاد وخیمی ندارند سوار مینی بوس شوند تا جهت مداوا به بیمارستان پیرانشهرمنتقل شوند. سوار مینی بوس شدیم، صندلی های سمت راست مینی بوس تک نفره و سمت چپ آن دو نفره بود . من سمت راست مینی بوس بر روی یکی از آن صندلی های تک نفره نشستم . دراین جمع، دو تن از فرماندهان ما به نام های سروان اسماعیل صمدی و سرگروهبان روستا نیز حظور داشتند که بر روی جفت صندلی های سمت چپ من نشسته بودند .

ساعت 9 شب بود که مینی بوس به طرف پیرانشهر حرکت کرد. بین راه در نزدیکی پیرانشهرگردنه ای بود که می بایست از آن عبور کنیم، از دور متوجه شدیم که دو نفر مسلٌح به حساب ایست بازرسی در آنجا ایستاده اند و با علامت به ما دستور توقٌف دادند . راننده برای چند لحظه مردد بود که توقٌف کند. او به علٌت تردد زیادی که در آن جاده داشت، می دانست که هیچ ایست بازرسی در آنجا وجود ندارد و این ساختگی می باشد. سرعت مینی بوس را کم کرده بود، تقریبأ درحالت توقٌف بود که ناگهان تأمینی که همراه ما بود فریاد زد: کومله، کومله ، حرکت کن، که صدای شلیک گلوله بلند شد و اولین نفری که مورد هدف قرار گرفت همان نیروی امنیتی بود همراه ما بود. من به چشم خودم دیدم که آن ها سه نفر بودند که لباس نظامی برتن کرده بودند ولی شال مخصوص کرُدها را بدورسرشان داشتند . و از آنجا متوجٌه شدیم که آن ها از نیروهای خودی نیستند . سپس مینی بوس مجددأ آرام آرام شروع به حرکت کرد . ما که با شنیدن صدای شلیک گلوله بر کف مینی بوس درازکش شده و نمی دانسیم که چه اتٌفاقی درشرُف وقوع است خوشحال شدیم که هرچه بود تمام شد وما ادامه مسیرمی دهیم . ولی کاملأ در اشتباه بودیم . خبرنداشتیم که رانندۀ مینی بوس نیز همراه چند تن دیگر درهمان لحظات اوّلیه تیراندازی مورد هدف قرار گرفته وشهید شده اند . مینی بوس پس از طی مسافتی چند متری از بالای گردنه به پایین درٌه سقوط کرد . وشروع به غلت خوردن نمود نمی دانم چند بار مینی بوس در هواغلت خورد. داخل مینی بوس همه چیز به هم ریخته بود.جنازه ها و حتی کسانی هم که هنوززنده بودند همگی بر روی هم غلت می خوردند وصدای آه و ناله و یاعلی و یا ابوالفضل بود که داخل مینی بوس به گوش می رسید . بالاخره پس ازده یا پانزده بارغلت خوردن به ته درّه رسیدیم ومینی بوس متّوقف شد .

سکوت مطلق محوطه را فرا گرفته بود . پس ازچند ثانیه آرام آرام صدای آه و ناله آسیب دیدگان این حادثه و هم چنین مجروحین داخل مینی بوس به گوش رسید که درخواست کمک می کردند . به جای کمک صدای رگبار گلوله توسط نیروهای گروهک کومله که از بالا به طرف ما شلیک می شد بلند شد. من که هنوز بر کف مینی بوس درازکش بودم احساس کردم که یک نفر هم بر روی من افتاده ، طوری که سر او برروی کمر من قرارداشت . کاملأ گیج شده بودم احساس می کردم که گلوله های شلیک شده توسط کرُدها به او اثابت میکند. چند دقیقه ای گذشت . به هر زحمتی بود خودم را از زیرشهیدی که برروی من افتاده بود، و از لابلای آهن پاره ها و صندلی های خرد شده که پاهایم در میان آنها گیر کرده بود بیرون کشیدم . سقف مینی بوس شکافته شده بود و آسمان که کاملأ مهتابی بود به خوبی دیده میشد . تیراندازی مجددأ شروع شد، بدنبال اسلحه ای که در دست مأمور تأمین که همراه ما بود ودر این حمله به شهادت رسیده بود گشتم . ولی متأسفانه درآن تاریکی چیزی پیدا نکردم . فقط دست و پا و سرهای شکستۀ همرزمانم بود . همان لحظه متوجّه شدم که یکی از افرادی که داخل مینی بوس بود به بیرون از مینی بوس پرید و شروع به فرارکرد . متعاقبأ من نیزاز یکی از پنجره های مینی بوس خودم را به بیرون کشیدم . به دنبال من نفر سوم نیز از مینی بوس خود را بیرون کشید. هوا سرد ولی مهتابی بود و همه چیز به راحتی دیده میشد . من به وضوح آن سه کومله ای را که در بالای تپه ایستاده بودند می دیدم. آن ها به طرف ما شروع به تیراندازی کردند . ما به حالت سینه خیز سعی داشتیم تا خودمان را به جنگلی که پیش رویمان بود برسانیم . نفرسوّمی که پشت سرمن بود با دیدن شلّیک های مداوم افراد کروهک کومله یا دموکرات که به طرف ما صورت می گرفت؛ از ترس این که مورد هدف قرار بگیرد برای ابن که زودتر به جنگل برسد سریعا بلند شد و شروع به دویدن کرد . چند متری از من دور نشده بود که هدف رگبار قرار گرفت و برزمین افتاد . وقتی که به او رسیدم دیدم که شکم او برای یک لحظه باد کرد ،انگار چشمانش ازحدقه در آمده و زُل زده به من خیره شده بود . از ترس اینکه من هم هدف رگباردشمن قرار گیرم ، هرچه در توان داشتم سعی کردم به حالت سینه خیز، سریعأ خود را از آن مهلکه نجات دهم. و به این ترتیب نفر سومی که همراه ما از داخل مینی بوس خارج شده بود پس از اصابت چندین گلوله به سر و شکمش شهید شد و نتوانست ما را همراهی کند . صدای صفیر عبور گلوله ها که از اطراف من می گذشت به شدت مرا آزار می داد . خوشبختانه هیچ کدام از آن ها به من اصابت نکرد و من هم توانستم مانند همرزم اوٌلی خودم را به جنگل برسانم .

البته ناگفته نماند ، وقتی که درمینی بوس مورد حمله و تیراندازی قرار گرفتیم من از ناحیۀ زیرچانه توسط گلولۀ مجروح شدم. که خودم متوجّه آن نبودم، فقط احساس می کردم چانه و قسمتی از گردن و سینه ام خیس می شود. احساس من این بود که شاید هنگام واژگونی و سقوط مینی بوس چانه ام به جایی اثابت کرده و زخمی شده است . باید اضافه کنم که جراحت هایی نیز از حمله موشکی بعثی ها در محوطۀ بهداری برداشته بودم ، که مهم ترین آن گرفتگی عضلات دست و پا و سر و گردن و چشم وصورتم بود که در اثر بازتاب موج انفجار گریبانگیرمن شد و تا به امروز هم آثار آن در چشم و صورتم به یادگار مانده .

به سختی میتوانستم حرکت کنم تا وارد جنگل شوم. چند قدمی که جلو رفتیم به یک پرتگاه رسیدیم که دو یا سه مترارتفاع داشت ، نفری که جلوتر از من بود با رسیدن به پرتگاه خودش را به پایین پرت کرد و بعد از این که چندین باردرسراشیبی آن جا غلتید با درختی برخورد کرد وسپس بلند شد و در سیاهی شب در میان درختان ناپدید شد ... طبیعتأ من هم به دنبال او خودم را پرت کرده و پس از چند بار غلتیدن درسراشیبی سرانجام با درختی برخوردم و متوقف شدم. بلند شده وسریعأ خودم را به داخل جنگل رساندم تا از تیررسکومله ای ها در امان باشم. من متوجه نشدم آن همرزمی که جلوتر از من در حرکت بود. چه شد و به کجا رفت و دیگر اورا ندیدم. در سکوت جنگل که تاریکی مطلق برآن حکم فرما بود کاملأ احساس تنهایی می کردم. نمی دانم چه مدت زمانی گذشت ، یک یا دو ساعت درآن جنگل سرگردان بودم که ناگهان در دوردست چراغ هایی را دیدم که حکایت از نزدیک بودن من به شهری را داشت. امیدوار شدم. ظاهرأ من از آن جنگل خارج شده و پیش رو در فاصلۀ شاید پانصد متری جنگل دومی را پیش رو داشتم که باید از آن نیزعبور کرده وبه پیرانشهر می رسیدم . مابین دو جنگل دشت و یا بهتر بگویم محوطۀ بازی بود که شاید بتوان گفت نقطۀ دید دشمن بود که آن ها فاصله ای می توانستند محوطه را زیرنظرداشته باشند و کاملأ در تیررس آن ها قرارداشت . من مجبور بودم تا آن فاصله را به سرعت طی کنم و از دید آن ها دور بمانم .

هنگامی که از آن منطقۀ بازبه پشت سر خود نگاه کردم ، محل سقوط مینی بوس کاملأ مشهود بود . عبور و مرور آمبولانس ها و خودروهای تأمین از آن جا دیده می شدند . حتّی برای امنیّت بیشتر یک دستگاه تیربار دوشیکا با کالیبر50 نیز در آنجا کار گذاشته و مشغول جمع آوری اجساد و مجروهین حادثه بودند . آن ها نیروهای خودی بودند که پس از اطلاع یافتن از حمله ای که به ما شده بود، به کمک ما شتافته بودند. ولی متأسفانه با حال و احوالی که من داشتم تصٌورم بر این بود که آن ها افراد کومله و دموکرات می باشند . آن ها نیز تصٌورشان بر این بود که من از گروهکهای آن ها میباشم،و سعی داشتند مرا هدف تیراندازی های خود قرار دهند .

از فرط خستگی بیش از حد ، ناتوانی جسمی و از دست دادن خون زیاد برایم رمقی نمانده بود که سرعت عمل داشته باشم و حتی تمرکز لازم را هم نداشتم . به هرحال ناچار بودم تا آن فاصله را به سرعت طی کنم تا به سلامت وارد جنگل دوم شوم . خوشبختانه به دلیل فاصله ای که بین ما بود تیراندازی آن ها دقٌت کافی را نداشت و من با تلاش فراوان توانستم از آن جا نیز جان سالم بدر ببرم و وارد جنگل دوم شوم .

با این که جنگل ها مصنوعی و ساخته دست بشر بود . در شب بسیار تاریک و ترسناک به چشم می آمد. صدای زوزه گرگ ها از دور شنیده می شد. با قدم های من صدای خش خش شاخ و برگ هایی که بر روی زمین ریخته شده بود، برایم سرسام ایجاد می کرد و من که دیگر رمقی برایم نمانده بود به زور پیش می رفتم، صدای زوزه گرگ ها هر لحظه از دور و نزدیک به گوش می رسید. از ترس این که نصیب گرگ های گرسنه شوم تصمیم گرفتم تا به بالای درختی پناه ببرم . خیلی سعی کردم تا خودم را به بالای یکی از درخت ها برسانم ولی فقط توانستم به یکی ازدرختان تکیه دهم و سر پا بایستم و مجددا به زمین افتادم.

Search

تماس با ما

خیابان استاد نجات الهی، شماره 295
تهران 1598873311

No.295, Ostad Nejatollahi Ave.,
Tehran - IRAN

Tel: (+98-21) 88901634, 88901635,
88901636, 88897980, 88897981

Fax: (+98-21) 88892617

info@tehranprelacy.com


روابط عمومی شورای خلیفه گری:
pr@tehranprelacy.com