انتخاب زبان



خاطرات و سرگذشت ماسیس آساطوری، نظامی جانباز 25% ارمنی در جنگ تحمیلی ایران وعراق – قسمت3 (پایان)

آشنایان ، دوستان و همسایه ها با شنیدن خبرآمدن من ، یکی، یکی، به دیدنم می آمدند و با نگاه ها وپُرسش های کنجکاوانه خود سعی داشتند تا علّت باندپیچی سر وصورت مرا بدانند . کم کم سروکلۀ پسردایی که خیلی کنجکاو و هوشیار بود پیدا شد.

او پس از احوال پرسی و شنیدن توضیحات در بارۀ تصادف و واژگونی مینی بوس، با پس زدن پیراهنم و دیدن زخم هایی که برروی بدنم ایجاد شده بود، پرسید:- این خراش ها و جراحت های سنگین هم از تصادف ایجاد شده ؟ چه بلایی سرخودت آوردی ؟ چراحقیقت را نمی گویی؟ انگشتم را به علامت سکوت بر روی لبانم گذاشتم. و آرنج دستم را که باند پیچی شده بود به او نشان دادم و گفتم:- پس اگر آرنجم را که 22 عدد بخیه بببینی چه خواهی گفت ؟ مادر نمی داند مبادا که متوجّه شود .

زمان استراحت و مرخصی من پس از بیست روز به اتمام رسید . و من با به دست آوردن مجدد سلامتی و نیروی از دست رفته ، خودم را به گردان تیپ 55 هوابرد شیراز مستقر در شوش دانیال که به اصطلاح نظامی «بونه» و یا مقر استقرار ما بود معرفی کردم .

با دیدن دوبارۀ دوستان و یاران همرزم خودم ، انگار که نیرو و زوق و شوق تازه ای در من ایجاد شد . با دیدن آنان پس از بغل کردن و ماچ و بوسه همه به من میگفتند:- چطوری شهید زنده ؟- برای من کمی تعجّب آورو سئوال برانگیز بود که چرا این نسبت را به من می دهند . علت را پرسیدم . گفتند که جناب سروان گفته که شما شهید شده اید . از جناب سروان پرسیدم که چه اتّفاقی افتاده ؟ در جواب فرمودند، زمانی که به مینی بوس شما حمله شد، سروان اسماعیل صمدی و سرگروهبان گلشنی به اسارت در آمدند و یک روز پس از اسارت از زبان ایشان دررادیو کومله اعلام شد ، که در حمله به مینی بوس و سقوط آن به پایین تپّه، بین شهدا ، نام سرباز وظیفه ماسیس آساطوری هم دیده میشود .

عملیات «والفجر8»نزدیک بود، در اوایل بهمن ماه 1364 بود که گردان ما به سمت مناطق جنوب و بیابان های آبادان و خرّمشهر اعزام شد . مدت ده روز در آنجا بودیم که به ما دستور برگشت دادند . پس از گذشت چند ماه دستور آمد تا گردان به سمت کردستان اعزام شود. ولی من و چند نفراز قسمت های مختلف گردان قرارشد در بونه بمانیم تا آن جا کاملأ خالی نباشد .

از استقرار گردان درکردستان حدود هشت ماه گذشته بود. به ما دستور رسید تا مابقی گردان با تمام وسایل و تجهیزاتی که درآنجا باقی مانده جمع آوری و به بقیۀ گردان در کردستان ملحق شویم .

از دوران خدمت من حدود هشت ماه گذشته بود. تمام وسایل و تجهیزات را جمع و بار تریلرها کردیم و به سمت کردستان حرکت کردیم. وقتی که به کردستان رسیدیم ، هوا بسیار خوب و مطبوع بود. جاده ها در شب به دست گروهک های دموکرات و کومله اداره می شد . پس از گذشت سه ماه دستوررسید تا گردان به منطقۀ جدیدی از کردستان ، سرپُل ذهاب و قصرشیرین نقل مکان کند .

هنگامی که درآنجا مستقر شدیم فصل تابستان و هوا گرم بود . ما مشکل نظافت و بهداشت فردی و همچنین کمبود آب را داشتیم . هوای گرم و فقط یک حمام جهت استحمام وجود داشت . رسم براین بود که هر ماه از حوزه علمیۀ قم یک نفر روحانی برای اجرای آداب و فرایض دینی و مذهبی نظامیان به آنجا می آمدند . حاج آقا شیخ شریفی یکی ازهمین روحانیون بود. ایشان ظاهرأ مقام و منزلت خاصّی درمیان مقام های مختلف روحانی و نظامیان داشتند. هرجایی که میرفتند ازعزّت و احترام خاصّی برخوردار می شدند. قسمت این شد که با ایشان بسیار نزدیک و دوست شده بودیم ، تا جایی که ایشان علاقۀ خاصّی به آموختن زبان ارمنی پیدا کردند و از من خواستند تا به او زبان ارمنی را بیاموزم. استعداد و هوش فوق العاده ای در آموختن داشتند ودر مدّت زمان کوتاهی خیلی از کلمات و واژه های ارمنی را آموختند، حتی سعی میکرد تا آنجایی که می تواند با من به زبان مادری من صحبت کند . روزی ایشان مرا نزد خود صدا کردند و پرسیدند:- آیا به حرفۀ لوله کشی آشنایی داری ؟ در پاسخ گفتم:- تا حدودی، مدّتی را نزد برادرم در این حرفه کار کرده ام. خوشحال شدند و گفتند که در نظردارند تا در آنجا کاری را انجام داده باشند. واگر من آمادۀ همکاری با او باشم مسئلۀ آب و مشکل حمام آن جا را تا حدودی بتوانیم حل کنیم . پیشنهاد ایشان را قبول کردم. او هم دستش را به سمت من دراز کرد و با ذکر «یا علی» تصمیم به ساخت حمام کردیم . از او پرسیدم که:- حاج آقا برای ساختن حمام چند نفر هستیم ؟ -که با لبخند جواب دادند:- ، فعلأ ما دو نفر!». ولی هنگام نماز به همۀ سربازان اعلام خواهم کرد چنان چه کسی مایل به همکاری می باشد اعلام آمادگی کند .

در کلیۀ نمازهای جماعتی که در آنجا انجام می شد حاج آقا شریفی از نمازگزاران دعوت به همکاری و مشارکت برای ساختن حمام می کرد ولی متأسفانه کسی پا پیش نمی گذاشت. یک هفته از این موضوع گذشت، ایشان فرمودند که:- آقای ماسیس چندین بار برنامۀ ساخت حمام را در نمازهای جماعت اعلام کردم ولی ظاهرأ کسی مایل به همکاری نیست . گمانم بر این است که ما دو نفری باید آستین همّت بالا بزنیم و دست بکار شویم.- من که از قبل آمادگی خودم را اعلام کرده بودم گفتم:- حاج آقا امر، امر شماست . هر وقت امر بفرمایید من آماده هستم . ایشان فرمودند:- ماسیس در ابتدا در نظر داشتم 10 الی 12 واحد حمام بسازیم ولی اکنون که فقط ما دو نفر هسستیم و باید به مقدار زیاد خاک برداری انجام دهیم و کار بسیار سنگین است پس دو واحد بسازیم» . من به ایشان پیشنهاد دادم که از فرمانده گردان بخواهیم تا به ما نیرو بدهند ، که ایشان مخالفت کردند و گفتند ؛ هر کسی که تمایل دارد در ساخت حمام ها مشارکت داشته باشد ، باید داوطلبانه باشد . ما نیروی داوطلب میخواهیم .

صبح فردای آن روز من و حاج آقا شریفی کاررا شروع کردیم . تپه ای در آن نزدیکی بود ، چند روزی حفر و خاکبرداری را در آن تپه را ادامه دادیم و سپس از فرماندۀ گردان درخواست یک ماشین «IFA» کردیم که با آن به طرف جهاد خراسان که نزدیک بود حرکت کردیم . بنا به درخواست حاج آقا شریفی با فرمانده قرارگاه ملاقات کردیم و با استقبال و پذیرایی گرم او روبرو شدیم .

پس از صحبت هایی که بین حاج آقا شریفی و فرماندۀ جهاد خراسان انجام شد، به من دستور داده شد تا همراه مسئول انبار جهاد به انبار رفـته وهر آن چه را که لازم داریم تحویل بگیریم. این کار را انجام دادیم و با تشکر و خداحافظی به گردان خودمان برگشته و کار ساخت حمام ها را ادامه دادیم. پس ازگذشت دو هفته کارمداوم در نهایت ساخت یک حمام دو دوشه به پایان رسید و حمام جهت استفاده آماده شد. در ابتدای امر کلیّۀ درجه داران و سپس سربازانی که جهت استفاده از حمام صف کشیده بودند استحمام کردند. دو روز تمام بود حمام 24 ساعته مورد استفاده قرار گرفته شده بود و هنوز نوبت من و حاج آقا شریفی نرسیده بود!- عاقبت پس از گذشت چند روزی نوبت استحمام من و حاج آقا رسید . به لطف زحمات حاج آقا شریفی و پشتکاری که از خود نشان دادیم توانستیم در آنجا حمام داشته باشیم .

عملیاتی در پیش بود که طبق معمول از تاریخ و زمان آن بی خبر بودیم . ما همیشه در حالت آماده باش بودیم . خوشبختانه ظاهرأ عملیاتی که در پیش بود لغو شد . به این ترتیب چند ماه به همین طریق گذشت . به پایان خدمتم چیزی نمانده بود. 24ماه خدمتم داشت به پایان می رسید و جهت تسویۀ حساب به قسمت مسئول فرا خوانده شدم . لوازم و تجهیزاتی را که در اختیار داشتم باید تحویل می دادم تا بتوانم برگۀ تسویه حساب را دریافت کنم . آمبولانسی را که در تحویل داشتم حالا باید با کلیه لوازم و تجهیزات آن سالم تحویل می دادم. زمانی که در اوایل خدمتم آن آمبولانس را تحویل می گرفتم هیچ توجّهی به کم و کسری های آن نکردم و هر آنچه که بود به همان نحو تحویل گرفتم و حالا میبایست آن کم و کسری ها را تکمیل نموده و تحویل مسئولین دهم . به همین منظور با پنج روز مرخصی که به من دادند روانۀ تهران شدم .

پس از خرید و تهیّۀ لوازم مورد نیاز جهت تحویل آن ها و تسویۀ حساب به محل خدمتم در سرپل برگشتم .

در مدّت زمانی که جهت تهیّۀ لوازم به تهران آمده بودم ، عملیاّتی در سمت غربی قصرشیرین انجام شد و هدف تسخیر ارتفاعاتی بود که از آنجا بتوانیم بر شهر سلیمانیه عراق تسلّط داشته باشیم. من پس از اتمام عملیات به آنجا رسیدم . این عملیّات در اواخر سال 1365 انجام شد و با پیروزی نیروهای ما به پایان رسید .

وقتی که برگۀ تسویه حساب من به دست فرمانده رسیده بود مرا صدا کرده و برگۀ تسویه حساب موتوری را به دست من داد. و برایم آرزوی موفقیّت و سلامتی کرد .

با آرزوی سلامتی و موفقیّت برای کلیّۀ دوستان و همرزمانمان با چند نفر از دیگر دوستان سرباز خود که دورۀ خدمت آنان هم مثل من به پایان رسیده بود ، با کوله باری از خاطرات تلخ و شیرین و تجربیّات با ارزشی را که در دورۀ خدمت مقدس سربازی به دست آورده بودیم عازم تهران شدیم .

این نیز از وقایع و اتفّاقات دوران جنگ تحمیلی بود که از زبان ماسیس آساطوری یکی دیگراز جانبازان عزیز ارمنی به خوانندگان محترم تقدیم شد .

ماسیس آساطوری پس از خاتمۀ خدمت مدّتی را تا خرداد ماه سال 1371به صنعت قالب سازی ، سپس برنز و استیل کاری واقع در خیابان سعدی نزد استادی بنام وارتان مشغول کار بوده . وی در تاریخ 20/11/1369 ازدواج کرده و دارای دوفرزند دختر می باشد .

او میگوید: در حال حاظر شغل ثابت و خاصّی ندارم . ولی کارهای متفرّقه در ساختمان سازی از قبیل لوله کشی ، برنز کاری و ساخت نرده های تزیینی را انجام می‌دهم و از زندگی فعلی خودم خدارا شکرگزار و راضی هستم و هر آن چه را که خدا دهد راضی به رضایت او هستیم .

«هیئت پاسداشت ارزشهای دفاع مقدس جامعۀ ارامنۀ تهران» وابسته به شورای خلیفه گری ارامنۀ تهران و شمال ایران

Search

تماس با ما

خیابان استاد نجات الهی، شماره 295
تهران 1598873311

No.295, Ostad Nejatollahi Ave.,
Tehran - IRAN

Tel: (+98-21) 88901634, 88901635,
88901636, 88897980, 88897981

Fax: (+98-21) 88892617

info@tehranprelacy.com


روابط عمومی شورای خلیفه گری:
pr@tehranprelacy.com