انتخاب زبان



مختصری از زندگینامه سرباز جانباز واروژ خدابخشیان

ایثارگران رزمنده !
ایثارگر ارمنی ایرانی،
مختصری از زندگینامه سرباز جانباز واروژ خدابخشیان.
تاریخ مصاحبه: پنج شنبه 3 اسفند 1396 (22 فوريه 2018 م.)
سال از پیروزی انقلاب اسلامی 22 بهمن 1357 (11 فوریه 1979) می گذرد. در آن سال ها اتفاقات مختلفی رخ داد، ایران و مردم ایران با حوادث مختلفی روبرو شدند.
از پیروزی انقلاب حدوداً نوزده ماهی می گذشت.

در آن دوره زمانی، که ایران با درگیری ها و مسائل داخلی خود دست و پنجه نرم می کرد، صدام حسین رئیس جمهورعراق صبح روز دوشنبه، 31 شهریور 1359 (22 سپتامبر1980) با پشتیبانی جنگنده های نیروی هوايی و ارتش بعثی عراق حمله گسترده ای را به شهرهای مرزی و فرودگاه تهران آغاز کرد.
بدین ترتیب جنگ اجباری و طولاني بین ایران و عراق آغاز شد که هشت سال ادامه يافت و خسارات جانی، اقتصادی و مالی فراوانی را بجای گذاشت.

در کنار مردم دو کشور ایران و عراق ، جوامع ایرانی-ارمنی و عراقی-ارمنی و دیاسپورای ارامنه جهان به نوعی از عواقب آن جنگ بیشترین صدمات را متحمل شدند. از هر دو طرف شهدا، زندانیان، مجروحان و معلولان فراوانی بجای ماند.

در طول هشت سال جنگ تحمیلی، ارامنه ایران در زمینه های مختلف چه از نظر کمک های بشردوستانه و چه از نظر نیروی انسانی سهم خود را ایفا نمودند. مسلماً مشارکت و حضور گروه های مختلف صنعتگران ارمنی در جبهه های جنگ نقش بسیار بزرگ و مفیدی داشت.
قابل ذکر است که در طول جنگ که حدود 2920 روز به طول انجامید، هزاران نفر از نیروهای ارمنی در این جنگ شرکت کردند.

از اوایل انقلاب اسلامی ایران و در ادامه آن، درگیری های داخلی و سپس بمباران و گلوله باران شهرها توسط رژیم بعث عراق، علاوه بر 109 شهید کشته شده ارمنی که توسط مسئولین جمهوری اسلامی ایران و جامعه ارامنه به طور مناسب و شایسته از آنها تقدیر و یاد شده است. جمعی دیگر از سربازان ارمنی نیز که از اسارت آزاد شده و به مقام سربازان پیشکسوت و ایثارگر رسیده اند باید یاد و مورد تکریم و تقدیر قرار گیرند.
تعداد مجروحان و جانبازان ارمنی در حال حاضر بیش از 90 نفر است. برخی از آنها با خانواده و نزدیکانشان زندگی می کنند و برخی دیگر از این نعمت محروم هستند، درحالی که زخم ها و خاطرات جنگ را که هرگز آنها را راحت نمی گذارد با خود همراه دارند.

تعداد قربانیان بمباران شیمیایی نیز کم نیست. ما اخیراً شاهد شهادت مرحوم ادوارد نظریان بودیم که او نیز یکی از قربانیان سلاح های شیمیایی بود. ادوارد که سال ها از آسیب سلاح های شیمیایی و مواد منفجره رنج می برد، سرانجام در بهمن 1395 (فوریه 2017) به دیگر شهدای ارمنی پیوست. در هر حال او حداقل از داشتن خانواده در كنارش خوشحال بود که آنها با تمام عشق و دلسوزی از او مراقبت می کردند، ولی برخی نیز هستند که تنها و بدون داشتن نعمت و حمایت خانواده، در شرایط بسیار دشوارتری زندگی می کنند.
متعاقباً در زیر به سرباز فداکار واروژ خدابخشیان سربازی که با گاز شیمیایی خردل دچار آسیب دیدگی روحی و ریوی شده است را خدمتتان ارائه می کنیم.

چهارشنبه 16 آذر 1396 ماه آگوست سال 2017، ساعت 10 صبح بود. من با رزمنده ایثارگر ارمنی "واروژ خدابخشیان" در یکی از خیابانهای منطقه ارامنه نشین زیتون (مجیدیه) تهران آشنا شدم. او در سکوت عمیقی متفکرانه قدم می زد، به کجا می رفت؟ شاید خود او هم نمی دانست.
نزدیک شده سلام کردم و از سلامتی اش پرسیدم. چند ثانیه با چشم های یخ زده به صورتم نگاه کرد و جواب داد. "بسیار متاسفم، من شما را نمی شناسم". خودم را معرفی کردم اما او دوباره گفت: "متاسفم، من شما را نمی شناسم". از او اجازه ملاقات در آپارتمانش را گرفتم و او پذیرفت.

غروب بود که به در منزلش رسیدم و زنگ در را به صدا در آوردم. در را باز کرد و مرا به داخل دعوت کرد. خانه ای بسیار محقر وکوچکی داشت. وقتی وارد شدم، متوجه شدم که او تنها زندگی می کند. این را از شیوه زندگی او نیز می توان فهمید، خانه وضعیت بهم ریخته ای داشت. چندین مجله و روزنامه روی میز بود. در گوشه دیگر میز چندین آلبوم عکس خانوادگی به چشم می آمد. تلویزیون برنامه های روزانه خود را پخش می کرد. در گوشه ای از مبل یک کیسه بزرگ دارو و در گوشه دیگر میز یک بطری آب و لیوان قرار داشت. روی مبل نشستم، او مرا با یک قاچ هندوانه پذیرايی کرد. از به هم ریختگی خانه عذرخواهی نموده گفت: "متاسفم، من تنها زندگی می کنم. پدرم دو سال پیش در گذشت". و سپس، کنار من نشست و پرسید: "چگونه می توانم به شما کمک کنم؟ " از او خواستم تا از حال و روز زندگی خود، گذشته اش، خاطرات دوران جنگ و زندگی حال حاضرش برایم تعریف کند. پس از چند ثانیه سکوت، و کمی فکر سرش را پایین انداخته، آرام آرام و یکی یکی شروع به صحبت کرد.

واروژ خدابخشیان در 22 فوریه 1968 (03/12/1346) در تهران متولد شده و ششمین فرزند آقای یقیا و خانم فرنگی و عضوی از این خانواده پر جمعیت است. او دارای چهار برادر و دو خواهر می باشد. "سروژ"، "روبیک"، "لوسیک"، "آناهید"، "رافیک"، "واروژ" و" ورژ".

سروژ، روبیک و آناهید با خانواده هایشان مقیم خارج از کشور می باشند. رافیک نیز، جانباز30% و مجروح جنگی از جنگ ایران و عراق، به همراه خانواده اش در شاهین شهر، نزدیکی اصفهان زندگی می کند. برادر کوچکش، ورژ نیز در سال 1387 در یک تصادف رانندگی درگذشت. واروژ خواهرش لوسیک و برادرزاده اش ساسون را در کنار خود دارد. ساسون سرپرستی واروژ را به عهده دارد. واروژ مادرش را در سال 1385 از دست داد. پدرش نیز در سال 1394 ، در سن 91 سالگی پسر جانباز خود را تنها گذاشته، و به دیار باقی شتافت. اکنون واروژ که زمانی در یک خانواده پر جمعیت زندگی میکرد خود را کاملاً تنها می بیند، تنها امید او خواهرزاده اش ساسون و خواهرش لوسیک است.
واروژ تحصیلات ابتدایی خود را در مدارس ارامنه "آراکس"، "شانت" و "نورآنی" پشت سر گذاشت. ولی موفق به ادامه تحصیل نمی شود، پس از ترک تحصیل در مغازه ای مشغول به کار باطری سازی وتعمیرات ادوات برقی اتومبیل و سپس به شغل تراشکاری روی می آورد. وی در سال 1365 وارد ارتش می شود. دوره آموزش نظامی خود را در خرم آباد می گذراند. سپس ادامه خدمت را در جبهه های دشت هلاله و مهران می گذراند. در آن زمان، واروژ و شش نفر از همرزمانش مأمور شدند که در یکی از روستاهای مرزی دور دست استان کردستان ایران خدمت کنند. در آنجا به دلیل کمبودها و نبود شرایط اولیه زندگی و بهداشتی مجبور به استفاده از آب آلوده محلی می شوند، که منجر به بیماری هپاتیت شده و به بیمارستان مهران و سپس به تهران منتقل می شوند.

در این اتفاق، واروژ شش همرزم خود را از دست می دهد، اما خودش به طرز معجزه آسایی نجات می یابد. پس از مداوا مجدداً به جبهه بر می گردد و مدت مدیدی از او هیچ خبری نمی رسد.

سرانجام یک شب، خیلی دیر وقت و بطور غیر منتظره ای او در حالی که در دستش عصا و عکسی هم در دست دیگر داشت، در خانه را می زند، واروژ وارد خانه می شود. خدا می دانست که او چگونه و چه کسی او را تا در منزلش همراهی کرد بود. خود اوچیزی بیاد نداشت. بیماری او شدت گرفته بود.
صبح روز بعد او را به بیمارستان نظامی منتقل کردند. به دلیل كثرت مجروحانی که از جبهه آورده بودند، او پس از چند روز مجدداً به خانه منتقل شد.
خوشبختانه در همسایگی آنها خانمی زندگی می کرد. زنی با نام اما * (Emma) که سالها به عنوان پرستار باتجربه در بخش جراحی بیمارستان ها کار کرده بود. وی به درخواست خانواده واروژ، مراقبت از او را به عهده گرفت و این وظیفه را تا زمان بهبودی کامل واروژ با تمام دقت و دلسوزی انجام داد.
واروژ پس از مداوا بلافاصله به محل خدمتش بازگشت. از واروژ تا سه ماه هیچ خبری نشد.

یک سال از خدمتش گذشت.
او پس از کمی مکث و تأمل، انگارخاطرات تلخ گذشته خود را در ذهنش مرور می کرد، سپس ادامه داد.
- جنگ بود و حمله. گاهی توسط ما، گاهی توسط دشمن. گاهی اوقات ما می توانستیم به عمق خاک عراق نفوذ کنیم و گاهی هم از حملات آنها مجبور به عقب نشینی می شدیم. در یکی از همین عقب نشینی ها بود که متوجه شدم از همرزمانم در هنگام عقب نشینی دور مانده ام. آنقدر به دشمن نزدیک بودم که می توانستیم همدیگر را خیلی واضح ببینیم، بی وقفه تیراندازی می کردیم. پای چپ من بر اثر گلوله دشمن زخمی شد، همچنان که درگیر جنگی داغ با دشمن بودیم ناگهان فریادهایی به گوش رسید. "شیمیایی، شیمیایی ..."
هدف سلاح های شیمیایی دشمن قرار گرفته بودیم. در میان گرد و خاک و گاز خردل آن چنان آشفتگی و به هم ریختگی پیش آمده بود که یکدیگر را به زحمت تشخیص می دادیم. به دلیل آسیب دیدگی و خونریزی پاي چپم، به سختی وبا تاخیر توانستم از ماسک گاز استفاده کنم. به یاد دارم که شدیداً سرفه می کردم، حالت تهوع داشتم و آب از بینی و چشمانم جاری بود. به سختی می توانستم اطرافم را ببینم. چیز دیگری به خاطر نمی آورم. ما را به بیمارستان منتقل کردند. ما با گاز خردل مسموم شدیم ...
واروژ که با گاز شیمیایی مسموم شده بود پس از مرخص شدن از بیمارستان مجدداً به ارتش بر می گردد. در ابتدا، سلامتی واروژ خیلی بد نبود و نیازی به مراجعه به بیمارستان را نداشت.
دوره خدمت واروژ 24 ماه بود. او پس از تحمل مصدومیت و سختی های فراوان، مستحق تشویق و تقویت جسمی و باز گشت به خانه بود، ولی عکس آن اتفاق افتاد و دوره خدمت وی از 24 به 26 ماه افزایش یافت. واروژ خدمت خود را در مه 1988 (اردیبهشت 1367) به پایان رسانید.
او برگه ترخیصش را از شهر ایلام گرفته و به تهران نزد خانواده بر می گردد.

اکنون یکی دیگر از صفحات جدید زندگی او گشوده می شود. پس از بازگشت به خانه، سلامتی روحی و جسمی واروژ رو به وخامت می رود. او دو بار در بیمارستان به مدت طولانی بستری می شود ولی بی فایده. سلامتی او روز به روز بدتر شده و حافظه خود را از دست می دهد. هزینه های پزشکی و بیمارستانی برای او بسیار گران و فراتر از توان خانواده اش بود ...
واروژ اکنون کاملأ تنها مانده، خواهرش "لوسیک" بدلیل دوری مسافت از خانه واروژ و همچنین کار و مشغله خانواده شاید هفته ای یک بار بتواند سری به او بزند. برادرزاده او "ساسون" هم دوران خدمت مقدس سربازی را می گذراند و به ندرت می تواند نزد او بيايد.
امید و اعتماد او خدایش است.

واروژ کیسه داروهایش را بر روی میز جا به جا کرد و به آرامی زیر لب دعا می خواند، نگاه پر مهرش در حالی که در گوشه لب تصویری از یک لبخند تلخی نمایان بود به من انداخت، انگار حرف هایش تمام شده و فقط درد و رنج برایش باقی مانده بود.
او با خاطرات و رویاهایش زندگی می کند...
بابت وقتی که برای من گذاشته بود از او تشکر و خداحافظی کرده و با دلی آکنده از اندوه ولی احساس رضایت از این مصاحبه و از اینکه این جوان دلیرو رزمنده شجاع از جان گذشته، با همۀ حوادث و تلخی هايی که در این دوران بر او گذشته، همچنان آن نیمه لبخند را بر گوشه لب دارد و آن استواری و غروری را که در زمان خدمت و دوران جنگ داشته است را حفظ کرده.
واروژ تا نزدیکی در خروجی ساختمان مرا همراهی کرد. از او خداحافظی کرده و او را تنها گذاشتم.
واروژ باز هم تنها ماند. او کسی را نداشت که به دیدنش بیاید، آخر امروز روز تولد او بود و کسی نبود تا تولد این دلاور مرد بزرگ و صبور را به او تبریک بگوید او همچنان جلوی در ساختمان ایستاده و به دور شدن من خیره مانده بود....

واروژ و امثال او "شهدای زنده ای" هستند، که شایسته احترام و افتخار می باشند.
درود و سلام بی کران بر این دلیرمردان کشورمان.
عیادت و ملاقات با این جانبازان و دلیرمردان انقلاب، وظیفۀ همۀ ما است که در این دوران سخت همواره در کنار آنها بوده و یا حداقل اینکه هرازگاه چندی یادی از آنها نموده و سری به آنها زده و جویای حال آنها شویم.
دلاور رزمنده تولدت مبارک .....

توضیح :
* پرستار از خود گذشته ارمنی، اما "Emma" هاکوبیان- شاقولیان "، از همان ابتدای جنگ ایران وعراق، داوطلبانه پشت جبهه و در نقاط مختلف خطوط مرزی، در بیمارستان ها به مدت هشت سال خدمت کرد. وی خود را وقف درمان و پرستاری از سربازان مجروح نمود. اما شاقولیان در زمان مصدومیت دکتر چمران بعنوان پرستار ویژه و مراقب مخصوص وی از او پرستاری می کرده. او در سال 1938 م. 1317ه. ش. متولد شد. وی 21 سال پس از پایان جنگ و تحمل دراز مدت رنج بیماری، قربانی گازهای شیمیایی روزهای جنگ شده و در ( 18 فوریه سال2010 م. 29 بهمن 1388 ه. ش.) درگذشت.
"یاد و خاطره اش گرامی باد"

هیئت پاسداشت ارزش های دفاع مقدس جامعۀ ارامنۀ تهران
وابسته به شورای خلیفه گری ارامنۀ تهران و شمال ایران

تهیه کننده : آرتوش اسکندری زمستان سال 1399

 

Search

تماس با ما

خیابان استاد نجات الهی، شماره 295
تهران 1598873311

No.295, Ostad Nejatollahi Ave.,
Tehran - IRAN

Tel: (+98-21) 88901634, 88901635,
88901636, 88897980, 88897981

Fax: (+98-21) 88892617

info@tehranprelacy.com


روابط عمومی شورای خلیفه گری:
pr@tehranprelacy.com